عبدالله مستوفى

429

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

خاموش ميشد ، دوباره افروختن آن زحمت زيادى داشت ، بيچاره نوكر يا خدمتكارى كه از طرف آقا يا خانم مأمور گرفتن گل چراغ ميشد ، اگر اين خدمت را خوب انجام ميكرد كار مهمى نكرده و تحسينى نداشت ولى اگر دستش ميلرزيد و چراغ را خاموش ميكرد ، گرفتار پرخاش يا لا محاله شنيدن جملهء سرزنش‌آميز ! « اى واى چراغ را خاموش كردى ؟ » ميگرديد . كار نان هم عينا مثل گرفتن گل چراغ است ، اگر خوب باشد نه از طرف دولت و نه از طرف مردم تحسينى ندارد و پناه بر خدا اگر بد بشود ، آنوقت آدم يك شهر مدعى پيدا خواهد كرد . با اينكه در اين شش هفت ماههء تصدى كميتهء نان ، همواره نان فراوان و هميشه خوب بوده است ، از خود شما ميپرسم جز روز اول كسى بشما گفته است كه نانهاى شهر خوب و متصديان واقعا زحمت كشيده‌اند ؟ مسلما خير ! ولى در همان يكى دو روزى كه در اواخر ماه سوم بهار كم نانى داشتيم ، يقينا عدهء زيادى جهت اين كمى را از شما پرسيده‌اند آخر اين چه كارى است كه خوب اداره كردن آن تحسين نداشته ، مردم آن را كار عادى بدانند و بدى آن‌كه اكثر مربوط بمدير آن هم نيست ، مستلزم اينقدر هو و جنجال و طعن و لعن باشد ؟ ! . از اين گذشته ، شما خزانه‌دار و مأمور جمع‌آورى عايدات و پرداخت مخارجيد ، من هم رئيس ماليات مستقيم و مأمور تنظيم وصول مالياتهاى نقدى و جنسى هستم ، ما را به كار نان چكار ؟ ما بايد انبار غله را پر كنيم تا هروقت احتياج عمومى بگندم و جو احساس شد بتوانيم رفع حاجت كنيم . ديگر ما نبايد وارد آرد كردن غله و تفتيش آسيا و نان پختن و تقسيم آن بين نانخورها بشويم . مگرنه تقسيم كار يكى از اصول مسلم ادارهء خوب است ؟ ما چرا بر خلاف اين اصل مسلم كاريرا كه هيچ مربوط بما نيست تصرف كرده و با اصرار ميخواهيم در كار سايرين مداخله كنيم ؟ كار نان با وزارت داخله است نه ما . پارسال برحسب تصادف كارى ابتدا به گردن شما و بعد به گردن من افتاد ، بآبرومندى آن را انجام كرديم . امسال هم سال خوب و غله فراوان و آزادى نان بهترين طريق ادارهء آنست ، ما انبار خود را با اين پانزده هزار خرواريكه ذخيره كرده‌ايم و چهل هزار خرواريكه از جنس دولتى خواهيم داشت قرص نگاه ميداريم ، نانواها را سر ميدهيم كه مثل سنوات عادى و تحت نظارت وزارت داخله خودشان بخرند و خودشان بفروشند . اگر احساس كمى غله كرديم ، در انبار را باز ميكنيم و به همه كس گندم ميفروشيم . يقين بدانيد كه هيچ محتكرى با پنجاه شصت هزار خروار غله‌ايكه ما خواهيم داشت ، نميتواند مقاومت كند . از اين هم كه بگذريم ، مردم زيربار نان بدى كه ما به آنها ميخورانيم آن هم در سال به اين فراوانى نميروند و همه مايلند كه نان آزاد شود . همه‌جا از وضع حاضر نان نقادى ميكنند ، شما در جامعه نيستيد كه از اين حرفها خبر داشته باشيد ، من ميدانم كه بازاريها هر روز بهيئت وزراء ميروند و آزادى نان را ميخواهند ، اگر ما خودمان بدست خودمان تقديم كنيم آبرومندتر است . مثل اين بود كه بيانات من در او مؤثر شد . سربرآورده گفت : « تا ببينيم » گفتم : « من از شما اجازه ميخواهم كه هرجا زمينه را حاضر ديدم ، در اين باب اقدام كنم . » گفت : « قدرى فكر لازم دارد » گفتم : « من هم بدون اجازهء شما در اين زمينه اقدامى نميكنم ولى